![]() |
![]() |
|
|
حيف فردا كه تموم كوچه ها و باغا سبزن يه عالم پرنده اينجا از غم و غصه بلرزن چقدر خوبه دوباره روزاي اخر اسفند روي هر لبي بشونيم دو سه تا غنچه ي لبخند دوباره بهار مياد باز همون حرف هميشه اگه دلخوشي نباشه هيچ كجا بهار نميشه روزاي اخر اسفند دوباره صحبت عيده خوش به حال اون دلي كه پيش گلها رو سفيده سر زمينمون اگر چه پر ادماي تنهاست اما خونه ء قشنگ بهتريت دلاي دنياست خونهء گلاي نازي كه دس همو مي گيرن خونهء شكوفه هايي كه براي هم ميميرن اينجا ادما اگرچه فكر لحظه هاي تازن دلشون ميخواد براي همه تازگي بسازن نذاريم بهار بياد و تنگا بي ماهي بمونن همهء دنيا ميدونن اهل اينجا مهربونن نذاريم كه اسموني زير بار غصه خم شه نذاريم حتي يه ذره حرمت عاشقي كم شه تو همين لحظهء زيبا كاش با هم قرار بذاريم تا بهار نيمده از راه،دلي رو به دست بياريم
سال نو همگی مبارک امید وارم سالی سرشار از موفقیت در کنار خانواده داشته باشید
دوستدار همیشگی شما سنگ صبور |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 21:47 توسط سنگ صبور |
|
|
باز منو البوم عكسات ، گريه ها و شب اخر باز ميخواي بري عزيز شي اخه از اينم عزيزتر؟ شونه هات يه خونهء گرم،دل من يه مرغ ناشي تو كجا و من وليكن ، مي ميرم اگه نباشي زندگي زرده و رفتن يه مصيبت طلايي جرم من ديوونگيته ، طبق قانون جدايي دوست دارم ديوونه تر شم تو بايد بدي اجازه الهي هواي غربت عزيزم بهت بسازه ! تو بري منم ميشينم مي شمرم فقط ستاره ماه داره اداي چشم روشنت رو درمياره صداي مخملي تو تنها يادگاره زيبا گفتي برميگردي با برف اونموقع بهاره زيبا من ميخوام برم تو كوها ، برم التماس برفا اينو به هركسي گفتم خنديد و گفتش چه حرفا! ولي راس ميگم عزيزم من ميرم برفو ميارم اون بياد تو برميگردي من تو اين شكي ندارم فقط ازغصه دوريت روزي صدتا فال ميگيرم ديقهاي هزار و يك بار واسه ديدنت ميميرم قسمت ما شده انگار صبر و تنهايي و دوري به خدا واست ميميرم،كافيه بگي چه جوري مهم اينه كه ببارم مث بارون،مث كارون مهم اينه كه بدوني من دوست دارم فراوون خدا خدا كردم تا زود تر برف بياد تا به وعده هات عمل كني و بياي پيشم برف اومد و تو نيومدي چند روز ديگه زمستون تموم ميشه يعني ممكنه توي اين چند روز بياي ؟ يا... اگه نياي من تا زمستون سال اينده ميشينم منتظرت تا بياي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 11:21 توسط سنگ صبور |
|
|
به خورشيد گفتم گرمي ات را به من بده تا به تو بدهم، گفت: دستانش گرماي مرا دارند.
به آسمان گفتم: پاكي ات را به من بده، گفت: چشمانش پاكي مرا دارند.
از دشت، سبزي زندگي اش را خواستم، گفت: زندگي ات سبز تر از اوست.
از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم، گفت: قلبت به اندازه اقيانوس است وآرامشت نيز.
از ماه تابندگي صورتش را خواستم، گفت: وقتي نگاهش مي كنم خجل مي شوم.
به فكر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاكت، سبزي زندگي ات، بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم كه به تو هديه كنم جز......
اين...... بگير نترس، مي تپيد براي تو و من چيزي ندارم جز قلبم ندارم
قلبمو دو دستی بهت تقدیم میکنم ومیگم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:46 توسط سنگ صبور |
|
| آرشيو |
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزدند
من از خوش باوری اینجا محبت آرزو دارم |
| موسيقي وبلاگ |
|
|
| تعداد بازديد كنندگان |
|
|